هیچ ستان
فریادش می زنیم. او را می خوانیم. جز او نمی خواهیم. در هر محلی به دنبالش می رویم. برای یافتنش نذرها می کنیم. و از هیچ کوششی دریغ نمی داریم تا به وصالش رسیم. اگر بدانیم خدا کجاست، سراسیمه به سویش می شتابیم. از پای نمی نشینیم. تعلل و درنگ جایز نمی دانیم و به هر شکلی و هر صورت تا جایگاهش می رویم و می دویم. اما عجیب است! او که به دنبالش دوان شده ایم و او که برای لقایش بی تاب گشته ایم، خود بی ستر و حجاب به سوی ما شتافته است و در دلهای ما خانه کرده است. اما گویی ما را حکایت چنین است که او را ندیده ، به دنبالش می دویم و او را احساس نکرده، به سویش راهی می گردیم. اما بیا دوست من! یک بار دیگر از سر عشق و خلوص دل هایمان را بکاویم و قلب هایمان را بجوییم. شاید این بار خدایمان را بیابیم. . . . من خدایم را مخاطب ساختم و با او از دلم و همه احساساتم سخن گفته ام. او، خدایم، مرا گفت: بگو پس به زبانم امد انچه را که گمان می نمودم مرا به گفتنش اختیار و اجازتی نیست . دم فروبستم، هیچ نگفتم. باز هم خدایم مرا گفت: بگو . این بار گفتم، آنچه می دانستم . اما دانسته هایم همه ی آن چیزهایی بود که اگر نمی دانستم، بر شرافت و عزتم می افزود.ولی چون مامور به گفتن شدم، گفتم . زان پس، دلم خنده ای کرد و روحم رقصید . هر دو یک صدا گفتند: اگر ما را از آنچه که دانسته ای و گفته ای دور سازی، ما مدام در خنده و طرب خواهیم بود . آنگاه سرّ گفتنم را دانستم . این بار با تو می گویم، گفته ام تا خود بدانم . تو نیز اگر می خواهی بدان . اما آن گونه که دل و روحت از تو می خواهند . و تونیز اینچنین باش. دیروز در هوای دگر بودم و امروز در طلبت ! دیروز در فریب هوسی غرقه بودم و امروز رام حضورت ! ای که چون روی بر من کردی ،هوش از سر برفت ! شکوه حضورت همه هستی وجودم را در هم شکست ! روشنای این بارگاه زنگار این قلب سراسرسرکش و خودخواهی را به یکباره شست و چون لوح سپیدی در تنهای نقش بند توست. چگونه ،چگونه شکر این لحظه را به جای آورم ...! دیگر لحظه ای رهایم مکن تا در این حضور روح بخشت بر آنچه بودم و هستم بیندیشم و بر آنچه باید شدن دستگیریم کن ! هنوزم مرا باور آن نیست، که در کنار توام و می خواهم بر این باور، بر باور این حضور بیدار باشم و هوشیار ...! که اکنون در کنار توام...! و دیگر هیچ.. السلام علیک یا ثامن الحجج علی ابن موسی الرضا امروز دلامون دور هم جمع شدند که همه با هم دور گنبد طلا پر بکشند . پس لباتو آروم رو هم بذار ، چشمها تو به برق گنبد بدوز ، حالا وقتشه کبوتر دلت رو بفرستی پیش صاحب ایران زمین ........ شمعها، در حال سوختن بودند و یخ ها در حال آب شدن تنها کاری که صاحبشان می کرد این که بر شمعها فریاد می کشید نسوزید و یخ ها را ندا می داد بی سبب آب نشوید . . . کاری که اکثریت ما آدمیان انجام می دهیم. کافی ست کمی به خود بیاییم زندگی شوخی بردار نیست!!!!!!!!!!!!!!! آنقدرها دوستت دارم که مطمئنم هیچکس کسی رو اینجوری دوست نداره . وقتی که نگام می کنی تو رو با همه ی قشنگی هات دوست دارم . وقتی که تنها می مونم و می شم بی تو دلم بد می گیره . تو بی نظیری ، بی همتا ... یادته ، 5-6 ماه پیش. دل گرفته ، دل تنگ ،افسرده ، مأیوس ، وقتی که من من نبودم ، وقتی که از همه بریده بودم .اومدم خونت روبروت ایستادم، خیره شدم توی اون چشمای نازت .تو چشات نگاه می کردم وقتی که یه چیز خیلی گنده توی گلوم بود و یه چیز خیلی سنگین رو قلبم سنگینی میکرد . یادته گریه هامو ، اشکامو ،نگاهمو . یادته گفتم تو باشکوه ترین موجودی هستی که می شناسم . تو بهترترینهای بهترینی.گفتم تو آنقدر پاکی که حتی آسمان انگشت اشاره به سویت گرفته . آره تو خیلی خوبی خیلی خیلی خوب . اومدم پیشت چون بد جوری دلگیر بودم اومدم چون بدون شک تو تنها کسی بودی که منو می فهمیدی و می تونستی تأ ثیر گذار باشی ، فقط تو . یادمه هوا خیلی سرد بود . اونقدر که دندون هام به هم می خوردن ،ساعت 3:45 بامداد بود هنوز هوا خوب روشن نشده بود که اومدم سراغت . تو راه همش به این فکر می کردم که چی بگم ، چی بگم که تو خیلی خوشت بیاداما بی فایده بود آخه هروقت می امدم پیشت اینقدر حرفـــا داشتم اما همین که به تو می رسیدم همه چیز یادم می رفت . فقط تو بودی و من ، تو بزرگ و من حقیر ، تو خوب و من بد ، تو مهربونو من نامرد ، تو آسمانی و من زمینی و ... اینقدر با عظمت بودی ، اینقدر با شکوه بودی که وقتی روبرویت قرار می گرفتم دست و پامو گم می کردم ، بی اختیار اشک می ریختم بی اختیار و بی اراده اما همیشه سکوت می کردم از ترس این که کمتر احساست کنم ، کمتر متوجه نگاهت شم . حرف نمی زدم تا بیشتر و بهتر ببینمت . تا بهتر حضورت را حس کنم و تو ... همیشه با نگاه زیبا و دلبرانه ات ناخوانده ها و نگفته های دل تنهامو می فهمیدی . مرا درک می کردی . عزیز دلم تو همیشه با مهمان کردن من به من غرور می بخشیدی ، مرا بزرگ می کردی ، بالا می بردی ، همیشه گل من داشتم با خودم می گفتم که اگه این دفعه ببینمت می گم : ..... خوب خودمو آماده کرده بودم که چی بگم اما ... اما همین که درو باز کردی بغضم ترکید مث همیشه نا خود آگاه وبدون دلیل ،مث همیشه با چشمای باز ، سر بالا ، لبای بسته ، توی چشام پر بود از نور امید ، روی لبام هم رنگ شرم ، روی گونه هام خیس . بازم مث همیشه چشام دیدنتو جو گیر شدن، و بازم مث همیشه حرفام یادم رفت و تو مث همیشه امیدوار . مهربون . با نفوذ . بنا به عادت همیشگیت به محض ورودم آهنگ مورد علاقه امان را گذاشتی ، هوا سرد بود . وای که این نوای عاشقانه چه با شکوه در سر سرای خانه ات می پیچد ومن بی اختیار شانه هایم بالا و پایین می رود . مروارید اشکهایم درشت بود داغ و سوزان . هوا سرد بود و یخ زده . برایم خیلی سخت بود اومده بودم واسه وداع . مث همیشه همدیگرو با نگاه صدا می زدیم . با نگاه هم رو توجیح می کردیم . با نگاه دلگرمم می کردی . با نگاهت می سوزوندیم .با نگاهت تشنه ترم می کردی با نگاهت گفتی : چیه دختر ، چه خبره کمی آرام باش با نگاهم گفتم : دلتنگم ، اگه نبینمت چی ؟ فکرشو کردی دق می کنم ، اگه دیگه نشد که بیام چی ؟ اصلا اگه دعوتم نکردی چی ؟ با نگاهت گفتی : در خانه ی من همیشه به روی تو بازه . تو باز هم مهمان این خانه می شوی با نگاهم گفتم : دارم می رم ، جدایی برام سخته ، مرگــه . دوری از تو یعنی ته خط اما تو مث همیشه با نگاه گرمت آرامم کردی ، مث یه بچه که محتاج آرامش آغوش مادره آرامم کردی . باز هم امید را در قلبم خانه کردی و در گوشم زمزمه کردی که تو باز هم می آیی . با نگاهم گفتم : محبوبم ، می روم اما باز بر می گردم ، هر جا که باشم ، هر جا که برم باز از آن توام باز هم تویی سرور من ، می روم اما سایه ات را از من دریغ نکن . با وجود اینکه خداحافظی برایم تلخ بود اما به هر سختی بود دل کندم .وقتی ازت جدا شدم دیگه اون طنین عاشقانه تمام شده بود. هر چند قدم یه بار به پشت سرم نگاه می کردم و با نگاه ملتمسانه و اشکینم ازت دور می شدم . مث بچه ای که از مادرش به زور جدایش می کنند خیلی خیلی سخت بود خیلی سخت آقای من حالا مدتهاست که از طریق قلبم بهت پیامک می فرستم تا شاید دعوتم کنی . اما ... انگار قول و قرارمان را فراموش کرده ای . پس آن همه دلداری و امید چه شد ؟ پس کجاست آن همه عطوفت ؟ پس سایه ات کو ، کجاست ؟ خوب من یادته گفتم بدون تو خیلی تنهام ، حالا تنهایی امانم رو بریده ؛ دلتنگی قلبمو پر از چین و چروک کرده . اگه الآن میهمانم نکنی شاید دیگر هیچ وقت نتوانم مهمان خانه ات شوم نازنینم حال که انگشتانم مشغول ثبت دلنوشته هایم هستند گوشهایم همان نوای عاشقانه را گوش می دهند و لبانم همان نوای عاشقانه را زمزمه می کنند آری دعای عهد را گوش میدهم و زمزمه می کنم به یاد تو و خانه پر رحمتت دلم برایت یه ذره شده است یه ذره بی مقدار یا علی ابن موسی الرضا (ع) راستی نبودم حالا اومدم به همه ی منتظران مهدی تولد بهترین مولامونو تبریک بگم عید می گیریم . میزنیم می کوبیم دور هم جمع می شیم به چه ارزشی وقتی خود صاحب مجلس نیست . وقتی خیلی راحت دلشو می شکنیم . نه اینا همه فیلمه اگه خوشحالیمو انتظارشو می کشیم لا اقل یه بار از ته دل دعوتش کنیم فقط یه بار . دوستتان دارم . خدا گفت لیلی درد است ، درد زادنی نو . تولدی به دست خویشتن . شیطان گفت : آسودگی است . خیالی ست خوش . خدا گفت : لیلی ، رفتن است . عبور است و رد شدن . شیطان گفت : ماندن است . فرو رفتن در خود . خدا گفت : لیلی جستجو ست . لیلی نرسیدن است و بخشیدن . شیطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملک خدا گفت : لیلی سخت است . دیر است و دور از دست . شیطان گفت : ساده است . همین جایی و دم دست . ... و دنیا پر شد از لیلی های زود . لیلی های ساده و اینجایی . لیلی های نزدیک لحظه ای . . . . بیا لااقل ما ساده و همین جایی نباشیم . بیا کاری کنیم که شیطان از اینکه سجده نکرده پشیمان شود . بیا به حرف خدایمان کنیم نه شیطان رجیم . آمین لیلی زیر درخت انار نشست . درخت انار عاشق شد ، گل داد ،سرخ سرخ . گلها انار شد ، داغ داغ . هر اناری هزار تا دانه داشت دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند . انار کوچک بود . دانه ها ترکیدند ، انار ترک برداشت . خون انار روی دست لیلی چکید لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید . مجنون به لیلی اش رسید خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود . کافی است انار دلت ترک بخورد . ! ! ! نشونی تو رو شبیه گریه هام می دونم می خوام گمت کنم ، نبینمت ، اگه ... بتونــــــــــم میون خاطرات من نشستی گم نمی شی اگه هستی اگه نیستی می خوام برات بمیرم مژده مژده دوباره مرد بزرگ تاریخ ... یلاتداتئعف قغتاعنصسهضش شعنوک/هخ وای از هیجانم نمی دونم چی بنویسم فقط می دونم خیــــــــــــــــــلی خوشحالم خیلی الان ساعت 01:32 دقیقه ی بامداد است که متوجه شدم، دلم نیومد پست نزنم. . . . ای شیر شکوه غرشت را دیدند آنها که به عزت تو می خندیدند آن شب همگی به پای روشنگریت جز چـــــــــــــــــیز جواب دیگری نشنیدند رئیس جمهور و کاندیدای بزرگوار سلام امروز به عنوان یک فرد و دختری که در آستانه ی جوانیست آمده ام تا سپاس و تشکر خود را از زحماتی که کشیده اید اعلام کنم . رئیس جمهور محترم جناب آقای احمدی نژاد ، من به همراه قشر عظیمی از مردم از زحمات بی دریغانه ی شما و دستاوردهای با ارزشی که این مرز و بوم بدست آورده که همه حاصل زحمات و سخنرانی های کوبنده ، ملاقاتها و سفرهای سنجیده و معقول و پر خطر شماست آگاهیم . آقای احمدی نژاد من کوچکتر و کمتر از آنم که بتوانم برای کسی همچون شما که شک ندارم یکی از سربازان امام عصر(عج) هستید بنویسم امّا می نویسم برای اینکه بدانید هستند کسانی که دوستتان دارند ، هستند کسانی که با تهمت زدن گروهی به شما ناراحت می شوند ، هستند کسانی که قدر زحماتتان را میدانند و ارج می نهند ،هستند کسانی که با خستگی شما خسته می شوند و با شادی شما شاد . آقای بزرگ ایران بزرگ ، این یک برخورد طبیعی است که انسانها قدر داشته هایشان را نمی دانند حالا می خواهد زمان باشد ، نعمتی خاص باشد ، فرصتی طلایی باشد یا انسانی بی نظیر . انسانها همیشه از موقعیتی که دارند راضی نیستند و زیاده خواه هستند به قول معروف مرغ همسایه را غاز می بینند . می دانم این مردم جواب خوبیهایتان ، زحماتتان ، تلاشهای بی دریغتان و همه و همه را با بدی ها و زشتی ها دادند آری همه ی اینها را می دانم و این را هم خوب می دانم که شما بی دریغانه و بدون هیچ چشم داشتی اهداف این دولت را در نظر گرفته اید و همچنان می روید و نمی ایستید . می توانم به جرأت بگویم که ما از بعد از انقلاب هنوز رئیس جمهوری همچون دلسوز ، مدارا ، زحمت کش ، قوی ، شجاع و ... را تجربه نکرده ا یم . یکی از دوستان که به تازگی از آلمان آمده می گوید آنها ایران را نمی شناسند اما احمدی نژاد را به خوبی می شناسند و او را تحسین می کنند و این به خاطر قدرت ،صلابت ، شهامت و شجاعت شما واز همه مهمتر ایمان راسخ تان است . به راستی که شما فوق العاده اید وقتی در ژنو ، سوئیس ، دانشگاه کلمبیا و سازمان ملل جلوی آن همه جمعیت که دین و ایمان ،محمد (ص) و امام زمانمان را نمی شناسند بنا به عادت همیشگی تان در ابتدای سخنرانی خود درود بر خدا و پیغمبر می فرستید و با قرائت زیبایتان«الهم عجل لولیک الفرج...» را می گویید لرزه بر دل همه می اندازید . وقتی برای مذاکره با بوش، به نیویورک رفتید و بوش جرأت نکرد با شما صحبت کند همه عظمتتان را تحسین کردند . آقای احمدی نژاد شما چه رأی بیاورید و چه نیاورید باز هم برای ما عزیز هستید و نامتان هیچگاه فراموش نمی شود . ای بزرگ مرد تاریخ جهان دوستت داریم مشکلات سنگین بود ، درد آور در حدی که صبح ها به این امید بیدار می شدم که ای کاش همه ی اتفاقاتی که افتاده یک خواب باشد و بیدار شوم و ببینم آب از آب تکان نخورده ؛ اما نشد ، هیچ وقت خواب نبود ... . توی همون شبا بود که من شدم من توی همون شبا بود که قرآن رو روی قلبم گذاشته و ملتمسانه با گریه و زاری از خدا خواستم که مشکلم را حل کند در غیر این صورت خواستار مرگ بودم چون هضم مشکلم سخت بود خیلی سخت. توی همون شبا بود که هزار بار مردم و زنده شدم توی همون شبا بود که مردی از تبار آسمانها به سراغم آمد و گفت نترس من هستم توی همون شبا بود که یه مرد آسمونی با مناجاتش پیش خدا واسطه شد و مشکلم حل شد و گره ی آن کلاف سر در گم را با یه اشاره باز کرد توی همون شبا بود که بزرگ شدم توی همون شبا بود که پی به همه چیزو همه کس بردم توی همون شبا بود که مهمترین و ماندگارترین تجربه زندگیم را کسب کردم توی همون شبا بود که سخترین آزمون عمرم رو دادم و با ارزش ترین درس زندگی رو آموختم توی همون شبا بود که آسمان برای همدردی با کسی چون من بارید ، بارید ، بارید ... آری توی همون شبا بود که من دوباره متولد شدم ، با نگرشی نو ، با دیدی باز رو به زندگی کردم و با صدای بلند که در آن غرور موج می زد گفتم ســـــــــلام من باز هم آمدم و می مانم چون حال هم می دانم و هم می توانم این پست دلیلی بود برای پست قبلی اما متاسفم که نمی توانم به وضوح شرح دهم مشکلی را که مشکل نبود بلکه فرصتی بود برای شناخت خود ، فرصتی بود برای هدفمند بودن نوشتم تا تو شاید توی همین شبا به چیزی که من به آن رسیدم برسی و دریابی خودت و مشکلت را دوست خوبم از اتفاقی که برات می افتد ناراحت و آزرده مشو چون همین اتفاقات چه کوچک و چه بزرگ به تو بهتر زیستن را می آموزد پس به جای غم خوردن کمی بیاندیش دوستت دارم
| Design By : Night Melody |

